شهادت امیر المومنین(ع) - او خواهد آمد
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

او خواهد آمد


قاصدک
لحظه های آبی
عاشق آسمونی
دل نوشته های یک دختر شهید
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
عشق سرخ من
أنّ الارض یرثها عبادی الصالحون
.: شهر عشق :.
مهاجر
منطقه آزاد
احمد چاله پی
ابـــــــــــرار
سکوت خیس
درس های زندگی
قافیه باران
حرم الشهدا
سعادت نامه
کلبه تنهایی
جیغ بنفش در ساعت 25
مردود
ولایت دات کام
مکاشفه مسیح
تیام
دادار
هر چی تو دوست داری
السلام علیک یا فاطمه الزهراء (س)
هیئت
حقوق خانواده
عدالت جویان نسل بیدار
مرامنامه عشاق
Sense Of Tune
اللهم عجل لولیک الفرج
***رویا***
*ایستگـــــــــــــــــــــــــــاه انـــــــــــــــــــــرژی*
بهار صداقت**
آزاد اندیشان
احساس ابری
حضـــور
برای خودم
عکس های باغبادران
بی تو 2
..::منتظر بیداری::..
دهاتی
دکتر علی حاجی ستوده
یک مشت آفتاب
پرسمان
ماه عسل
.:صدای دیدار:.
دل نوشته های من
روژمان
sayeh.
آقا جون آجرک الله...
جوونی کجایی...
بازمانده آخر
روانشناسی جالب
شرکت نمین فیلتر
داستان های زیبا +مطالب عاشقانه
ضد شیطان پرستی
از همه رنگ
تنهایی من
بهترین اسلحه:عشق
عشق
آخرین منجی
sina
من هیچم
مطالبی حیرت آور در مورد فراماسونری و نقش آنها در سرنوشت جهان!!
آنتی شیطان
عمومی
شادی(زمزمه های دلتنگی)
یک دوست
دلنوشته های من
دنیای امروز

 

آمده است چند ماه پس از واقعه نهروان خوارج درمکه جمع شده هر روز مجلس میگرفتند و بر کشتگان نهروان میگریستند، روزی گفتند :علی و معاویه کار این امت را پریشان ساخته اند اگر هردو را میکشتیم  این امت را از زحمت ایشان آسوده میساختیم .مردی از قبیله اشجع سر برداشت و گفت : بخدا قسم عمروعاص کمتر از ایشان نیست  بلکه اصل فساد ریشه در فتنه اوست  سپس قرار گذاشتند هر سه را بکشند. ابن ملجم ( لعنت الله ) گفت علی (ع)را من میکشم  حجاج بن عبدالله ( برک )کشتن معاویه را به گردن گرفت و دادویه کشتن عمرو عاص را. قرار شد هرسه در  شب نوزدهم هنگام نماز صبح  که ایشان در مسجد حاضر میشوند به این امر اقدام کنند ، برک راه شام را در پیش گرفت عمرو به مصر سفر کرد و ابن ملجم ( لعنت الله ) به جانب کوفه روانه شد هر سه شمشیر خود را مسموم کرده نیت خود را پنهان داشتند تا روز موعود فرا رسید.  بامداد آن شب برک داخل مسجد شد و درمیان جمعیت پشت سر معاویه ایستاد آنگاه که معاویه به رکوع یا سجود رفت  شمشیر را کشید و بر ران او زد معاویه ناله ای کرد و به زمین افتاد، برک  را گرفتند و معاویه را به سرای خویش بردند.  وقتی طبیب زخم اورا دید گفت این  زخم اثر شمشیر زهراب داده است و به آلت اسیب میرساند اگر میخواهی که بهبود یابد و نسل تو قطع نشود باید با آهن گداخته موضع جراحت را داغ کرد و اگر از فرزند چشم پوشی با دوا میتوان انرا معالجه کرد معاویه گفت: همین دو فرزند (یزید و عبدالله )کافیست من تاب آهن گداخته ندارم ،سپس اورا با شراب مخصوص مداوا کردند.  معاویه فرمان داد تا برک را حاضر کردند و سر از تنش جدا کنند برک  گفت: مرا امان بده تا تورا بشارتی دهم معاویه گفت : چیست !گفت رفیق من رفته علی (ع) را بکشد  اکنون مرا زندانی کن تا خبری از او برسد اگر اورا کشتند هرچه خواستی با من بکن و اگر نه مرا رها کن که بروم و او را به قتل برسانم و سوگند یاد میکنم باز نزد تو بیایم و هر حکمی خواستی درباره من صادر کن  معاویه اورا زندانی کرد تا خبر شهادت علی علیه السلام را آوردند و او با شنیدن این خبر برک را رها کرد .

 اما عمرو بن بکر که به مصر رفته بود با شمشیر خود وارد مسجد شد  و به انتظار عمرو عاص نشست . از قضا عمرو عاص کمر دردی داشت و به جای او قاضی مصر که  به او خارجه بن ابی حبیبه میگفتند جانشین وی شد .عمرو شمشیر خود را کشید و بر قاضی فرودآورد و وقتی خواست فرار کند او را گرفتند و نزد عمرو عاص بردند . عمروعاص فرمان داد تا او را بکشند  اما عمرو گریه سختی کرد  گفتند: هنگام مرگ گریه کردن برای چیست مگر نمیدانستی که جزای این کار مرگ است  گفت :من برای آن میگریم که برک و ابن ملجم به آرزوی خویش رسیدند و من در این کار ناموفق بودم.

 و اما ابن ملجم( لعنت الله )  وقتی به کوفه رسید در محله بنی کده که بزرگان خوارج در انجا جای داشتند وارد شد وقتی به زیارت یکی از دوستان خود رفت در آنجا قطام  دختر اخضر تیمیه را دید که زیبا رو و سیه مو بود و پدر و برادر او در نهروان که از خوارج بودند کشته شده بودند به یکباره دل ازدست داد و به ناچار به خواستگاری او رفت .قطام گفت مهر مرا چه قرار میدهی گفت: هرچه بگویی گفت :مهر من سه هزار درهم همراه با کنیز و غلامی و نیز کشتن علی علیه السلام است. ابن ملجم گفت همه آنچه گفتی میسر است جز کشتن علی !قطام گفت: وقتی او را مشغول به امری یافتی ناگهان بر او شمشیری میزنی اگر کشتی قلب مرا گوارا ساخته ای اگر کشته شدی ثوابی که به تو میرسد درآخرت  برای تو بهتر است. ابن ملجم دید که او در نیت با او موافق است گفت به خدا سوگند که برای همین امر به کوفه آمده ام ، قطام گفت من از قبیله خود جمعی را برای یاری تو همراه میکنم .شب چهارشنبه نوزدهم ماه رسید ابن ملجم با شبیب و وردان نزد قطام آمدند آن ملعونه چند بافته حریر بر سینه هایشان بست و شمشیر های زهر ابداده را داد و گفت فرصت را از دست ندهید وقتی اشعث بن قیس از تصمیم انان آگاه شد قول داد یاریشان کند  حجر بن عدی که ازبزرگان شیعه بود آن شب را در مسجد به سر برد   ناگهان به گوشش رسید که اشعث میگوید : یابن ملجم در کار خویش بشتاب که صبح رسد رسوا خواهی شد، حجر با شنیدن این سخن غرض را فهمید پس به جانب خانه امیر المومنین علیه السلام رفت ،از قضا آن حضرت از راه دیگر به مسجد رفته بود و وقتی برگشت کار ازکار گذشته بود.

نقل شده آن شب حضرت زیاد از خانه بیرون میرفت وداخل میشد  به اطراف آسمان نگاه میکرد و اضطراب داشت گریه و زاری میکرد و سوره یس  تلاوت میفرمود و میگفت خداوندا مرگ را برایم مبارک گردان .ام کلثوم عرض کرد: ای پدر! اضطراب شما برای چیست ؟فرمود در صبح این شب من شهید خواهم شد. عرض کرد: بفرمایید جعده به مسجد برود، فرمود از قضای الهی نمیتوان گریخت  و قصد رفتن به مسجد کرد  وقتی به در خانه رسید کمربندشان به  قلاب در گیر کرد و باز شد حضرت فرمود : ای علی کمر بند خود را برای مرگ ببند همانا مرگ تورا ملاقات خواهد کرد.  حضرت به مسجد آمد و خفتگان را برای نماز بیدار کرد و ندای الصلوه الصلوه سرداد ابن ملجم در میان خفتگان بود  شمشیر خود را پنهان کرد ، وقتی به او رسید فرمود: چنین مخواب که خواب شیاطین است بر دست راست بخواب که خواب مومنان است، آنگاه فرمود: قصدی در دل داری که نزدیک است به سبب آن  آسمانها فرو ریزد اگر بخواهم میتوانم خبر دهم که چه در زیر جامه داری!

 حضرت ازاو رد شد و به محراب رفت  اما ابن ملجم با اینکه بارها به او گوشزد شده بود که بد بخترین امت امیرالمومنین را شهید میکند،به قطام میگفت میترسم من آن فرد باشم. وقتی امیرالمومنین سر از سجده اول برداشت شبیب ابن بجره تصمیم به قتل آن حضرت گرفت اما موفق نشد و بعد ابن ملجم آمد و تا جایی که توان داشت شمشیر را کشید و بر فرق آن حضرت فرود آورد از قضا در همان جای زخم عمربن عبدود خورد  و تاسجده گاه حضرت  را شکافت  و حضرت فرمود بسم الله و بالله و علی ملته رسول الله فزت و رب الکعبه .

 


ارسال شده در توسط مجید
>